زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.
فقط مینویسم که خالی شود این گلوی پر گریه... عزیز کوچکم سلام امشب ۶ شب است که رفته ای . با امشب می شود ۶ شب که عطر دستهایت را بر سکوت خانه نپاشیده ای . و من به این می اندیشم که این چشمهای خیس تا کی باید خیس بمانند؟تا کی باید سوگوار تو باشم؟ من از این رخت های مشکی از این گریه های شبانه ، از حنای حجله و عطر عود و های های مادر می ترسم حسین! من از اینکه تکیه گاه نسترن باشم می ترسم. از ناله های شبانه و چشمهای مات و بغض های سنگین وحشت دارم. نسترن بعد از تو چه می شود؟نکند روی این دستهای کوچک و این شانه های نحیف حساب کرده ای؟! آآآآآآآخ که نیستی تا ببینی چقدر گیج و مات خیره می شویم به عکسی که یک روز تو با همان دستهای عزیز آویختی به دیوار. ..نسترن دلش که میگیرد سرش را روی زانوی من میگذارد و من روی شانه ی او... حالا چقدر شبیه همیم! چقدر این سرنوشتها به هم گره خورده اند. شب همان همان شب بود و جاده همان جاده و برادر همان برادر! و من همان نسترن و نسترن همان من! سرم تیر میکشد ، خسته ام... دلم برایت یک ریزه است... برای لحن تند مهربانت! دلم تیر میکشد ... نسترن تیر میکشد... نسترن خسته است...من خسته ام... تو نیستی حسین... نیستی گلم... نیستی... دلم گرفته عزیزکم...شکستن نسترن می شکند وجودم را. حالا باید مثل مادرم صبوری کنم و به نسترن بگویم خدا بزرگ است . باید تمرین کنم که وقتی او گریه میکند من گریه نکنم. باید از نو به زور بخندم و شیطنت کنم تا نسترن یادش برود که تو... مگر می شود؟ نمی شود حسین... نمی شود تو را از یاد برد... چقدر این شب دیر میگذرد! باید از مهر بگویم از بی قراری های روز اول پاییز... چشم...یک روز دیگر نه امشب! امشب می خواهم فقط برگردم و مرور کنم. بر میگردم یک...دو ...سه...هرچند سال که بیشتر برگردم آرامتر میشوم. این منم همیلای ۷ ساله . امروز سی و یک شهریور سال یک هزار و سیصد و هفتاد و چند است فردا دارم می روم که سواد یاد بگیرم. لباسهایم را مادرم اتو کشیده و من یک ماه است که هر روز هزار بار یواشکی می پوشمش و روی صندلی می ایستم و روبروی آیینه به بزرگ شدنم ، به اولین مانتو افتخار میکنم!کتابها را باز هم می شمارم : فارسی، ریاضی ، علوم... واااااااااااااااااای که چقدر می ترسم.اما خودمانیم چه دفترهای قشنگی خریده ام روی جلدهایشان عروسک هایی نشسته اند که آرزو دارم شبیه آنها باشم. مدادسیاه ، مدادقرمز، جعبه مدادرنگی ، تراش و پاک کن ...همه چیز مرتب است . می خوابم. احساس می کنم فردا آنقدر بزرگ خواهم شد که سر میز صبحانه پدرم باید به من سلام کند. الکی که نیست دارم می روم مدرسه! مادرم میگوید در این دوره و زمانه هر کس سواد دارد آدم بزرگی است . پس من هم از فردا بزرگ می شوم. فردا روز اول مهر است. مادرم لباسهایم را تنم میکند بند کفشم را که می بندد سفارش های لازم را هم یکی یکی تکرار میکند: همیلا حواست جمع باشد،به خانم معلم سلام کن،مودب باش،بچه ی خوبی باش و سربه سر کسی نگذار ،به خانم معلم زبان درازی نکن .خانم معلم من نیستم که نازت را بکشم باید ساکت باشی و فقط بگویی چشم،سر کلاس کفشت را در نیاور، زنگ تفریح آب انار روی مقنعه ات نریزی، با بچه های بی ادب نگرد، هله هوله هم نخور... چقدر به من بر میخورد! دارم می روم مدرسه هنوز هم باید و نباید ها پابرجا هستند. خواهربزرگترم تا سر صف صبحگاه همراهی ام میکند . وقتی میرود دلم یک دفعه انگار می ترکد. میزنم زیر گریه. هیچ کس را اینجا نمی شناسم . از خانم معلم خجالت میکشم. خواهرم از خانم معلم اجازه میگیرد و روز اول را تا زنگ آخر کنارم روی نیمکت میماند. از اینکه بچه ها به چشم بچه ننه نگاهم کنند شرمنده میشوم اما راهی نیست!از مدرسه بر میگردم مقنعه را که در کوچه در آورده ام و برخلاف سفارشهای مادرم چپانیده ام توی کیف.دل توی دلم نیست که دفتر مشقم را افتتاح کنم.از روی سرمشق خانم معلم مینویسم .مشقم که تمام شد بعد لباس مدرسه ام را عوض میکنم . بعد منتظر میمانم که فردا بشود . فردا و فرداها... من ۱۲ بار رفتم مدرسه!حالا دیگر برای برانداز کردن خودم در آینه لازم نیست صندلی زیر پایم بگذارم . آنقدر قد کشیده ام که بیا و ببین! حالا دیگر خیلی چیزهای خوب خوب بلدم. وقتی خانم معلم حرفی خلاف میلم میزند نمیگویم چشم زبان دراز ی هم نمیکنم طوری سفسطه بازی میکنم که گیج می شود و بی آنکه متوجه شود "چشم" را از زبانش بیرون میکشم! بند کفشم را دیگر خودم میبندم. دیگر آنقدر بزرگ شده ام که مشقهایم را با خودکار مینویسم. حتی بدون خواهرم می توانم بروم سر کلاس و کنار کلی آدم غریبه از صبح تا عصر سر کنم.هنوز حنا دختری در مزرعه را دوست دارم و دلخوشی هایم خیلی عوض نشده اند.با اینکه در جماعت پلنگها زندگی میکنم اما فقط به همان پلنگ صورتی آن روزها دل بسته ام. تنها چیزی که ناراحتم میکند این است که هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که صبح ها سر میز صبحانه پدرم به من سلام کند! مادرم میگوید هیچ وقت آنقدر بزرگ نخواهی شد! خاله ایلا (با این اسم صدایم میزند!) از این شمعا بخر ستاره بخر! و من مانده ام که می شود آیا از شب ستاره خرید؟! حتما می شود بچه ها دروغ نمیگویند... ماه هاست نه من به دستهای آبی تو نامه داده ام و نه تو به چشمهای سیاه من ستاره! حالا همین من بی ستاره ، من خسته ی تازه از گریه آمده ،از کنار همین بی پناهی خیس ،دستهایت را می بوسم تا دوباره به خاکستری ِ شبهایم زنبیل زنبیل نور ببخشی. خداجان! امروز یک عالمه حرف نگفته دارم. اما خجالت میکشم بگویم دیگر حتی با تو هم احساس غریبگی میکنم. میدانی خداجان؟من یک شب پای قصه ی ماه پیشانی خوابم برد،خواب کفش بلور دیدم،خواب دیدم به گیسوانم گوشواره های گیلاس آویزان است و پیراهنم بوی سیب سرخ میدهد. خواب دیدم عروس شده ام ! فردا که بیدار شدم قلبم تند تند میزد، دیدم دستهایم بزرگتر از شعرهایم شده اند، دیدم حتی دست خطم دیگر شکسته نیست! دیدم آنقدر بزرگ شده ام که حتی هفته به هفته دلم طاقت می آورد که مادرم را نبینم! انگار یک حس غریبی گولم زد و گفت: بی بوی دستهای مادر هم می شود خواب نقل و پولکی دید! حالا دیگر دلم طاقت می آورد که شبها ماه را نادیده بگیرم و خواب لواشک و انار و بوسه را به کفش بلور و اسب سپید و کاخ نقره بفروشم... بزرگ شده بودم و چشمهایم دیگر با دیدن فرفره های مقوایی برق نمیزد، بزرگ شده بودم و دیگر با شنیدن صدای عموزنجیرباف بچه های کوچه آرزو نمیکردم مادر بخوابد و دمپایی قرمزم را بپوشم و پاورچین پاورچین بدوم تا دل آفتاب ظهر مردادماه ، و شریک شادی کودکان کوچه باشم و نترسم از اینکه شب پدر به خاطر سرخی گونه های آفتاب سوخته ام ملامتم کند. میدیدم دارم یک جور بدی می شوم که شبیه آدم بزرگهاست! اما... حالا دیگر یاد گرفته ام که عصرها که آفتاب پرید و سایه رسید کنار زنهای حاضر همسایه بنشینم و از زن های غایب همسایه بد بگویم. یاد گرفته ام که وقتی حوصله ی دیدار کسی را نداشتم یک دروغ "مصلحتی" بگویم که مثلا " حالم خوب نیست" و بعد به ذکاوت خود افتخار کنم. به فرض که من کودک بودم ، یک شب خواب دیدم و فردا دیدم یک جور دیگر شده ام، اما تو کجا بودی ؟ تو کجا بودی این همه وقت؟ تو چرا گذاشتی معصومیت این چشمها را زمان از من بدزدد؟ تو چرا گذاشتی من این همه بزرگ شوم که عروسکم در آغوشم گم شود؟! تو که خدا بودی! نبودی؟! دلم گرفته خداجان! از همه حتی از تو... گله دارم از تویی که میگفتی تنهایم نمیگذاری و بعد بی اعتنا به وعده هایت مرا با تمام سادگی هایم جا گذاشتی میان این همه فریب! حالا خیلی روز میشود که باران نیامده ، خیلی روز می شود که بچه ها کوچه زیر باران بدون چتر نمی دوند. نمی دانم! شاید آنها هم بزرگ شده اند یا شاید چشمهای من دیگر آن کودکی ها را نمی بینند! شمار روزهای تنهایی من از تعداد انگشتهایم فراتر رفته است، دلم گرفته خداجان... از تو انتظار نداشتم بروی! مواظب خودت باش خوب من ، من که حرام شدم لا اقل تو مواظب باش بزرگ نشوی... همیلا-۲۰ شهریور۸۸ سلام مدتی نیستم...-کوتاه یا بلند نمیدانم!- شما همچراغم باشید،همچراغم بمانید... ـــــــــــــــــــــــــــــــ گفت : وابسته به چشمان تو است زندگی با همه ی سختی هاش ماهی ام چشم تو دریای من است تو هوادار من ِ ماهی باش گفت : وقتی که تو غمگین بشَوی آب دریا که به مد بنشیند دست طوفان که مرا بالا بُرد مرد ِ صیِّاد مرا می بیند! در من او زنده و من زنده در او پولکش برق به چشمم می داد از هراسی که بمیرد ماهی رسم گریه ز نهادم افتاد پُر شدم از گُل و مرجان و گیاه تا که او در من و با من باشد تا چراغ نفسش سو بزند عشق در ثانیه روشن باشد اشک می آمد و هی بر می گشت که مبادا دل ِ ماهی نزند که مبادا بشوم خالی از آب ماهی از خانه ی خود کوچ کند! چشم می بندم و می خندم باز غافلم ... آه که ماهی مرده! آه...چنگال هیولایی ِ بُغض ماهی ِ پولکی ام را برده! آب، راکد ... خبر از ماهی نیست! می زنم داد که : "ماهی ! برگرد" می زند سر به سیاه ِ مُژه هام اشک هایی که مرا دریا کرد... همیلا محمدی- ۲۰ مرداد ماه ۸۸
اما از پست تکراری بهتر است! شاید بشود گفت فی البداهه و پر ایراد!برای او که اول قافیه ها را می نویسد و بعد شعر را! از شما می پرسم: "روی یک شعر کار کردن " یعنی چه؟!آیا می شود روی احساس یک لحظه کار کرد؟؟؟!!! فرمود: " شعــــــــــر یعنی هنجار قافیـــه " گفتم: جناب شاعر ! بیــــمار قافیـــــه!!! شاعر نگشته ای و ندانی چه وحشتیست هی رفتن و برون شـــــــدن از دار قافیــــــه با خشت واژه و گچ عقل و کلنگ و بیـــــــل شاعـــــر که نه ! مهندس معمار قافیــــــــه یک سال نقشه می کشی و طرح میزنی هی می شوی تو دست به دامان قافیـــه آخـــــر دو بیت آهکی و ســــــــرد و زورکی آویـــــز میکنی تو به دیــــــوار قافیــــــــــــه شاعـــــر که نه ! تو تاجــــر طماع واژه ای سرگشــــته در دوراهی بازار قافیـــــــــــــه من نان و شعر میخورم اما تو نانِ شـــــعر من پودِ درد می زنم بر تار ِ قافیـــــــــــــــه این بیت آخر است ، به پایان رساندمش تا بر حــــــــذر بمانم از آزار قافیـــــــــــــــه... همیلا محمدی-شهریور۸۶ از نگفته ها ضمن تشکر از همه ی مهربانانی که با نظرات پربارشان شعرهای کال مرا به مرحله ی کمال نزدیک میکنند از برخی دوستان خواهشمندم که کامنتهای خصوصی جز در ارتباط با شعر در وبلاگ بنده نگذارند! این بار به حرمت نام شعر سکوت میکنم اما در صورت تکرار ناچارم که کامنتهای خصوصی را با نام کامنت گذارنده ی آنها عمومی کنم. و دیگر اینکه برای آن دسته از بیماران عزیزی که از طرف من برای دیگران کامنت میگذارند از صمیم دل آرزوی سلامتی روان دارم... بزرگ و بخشنده و بیدل بمانید یا علی
برای تو که ای کاش "میدانستم" چقدر دوستت دارم!!! آن شب خدا تمام جهان را مرور کــرد اندیشه ای به خاطر پاکش خطور کرد از آب روشنی و از آتـش غــــــــــرور را آمیخت با هم و همه را غرق شور کرد پیکر تراش دهر چه تندیسی آفریــــــد از مرمر غــــــزل تن او را بــــــــــلور کرد از جنس عشق بود و ز مینوی هفت رنگ چشمان کبــــــــــــریایی مادر ظهور کرد مادر سلام بر تو که عشــــــق مکرری از هرچه من بگویم و باشـــــم تو برتری سر می نهم به دامن پر مهر روشنت من زنده ام به عطـــــــر اهورایی تنت گیسوسپید ساده ی من ،ساکت صبور! ای دستهای عاشق تو غرق شعر و نور ای هم پیاله ی شب تنــــــهایی پــــــدر بانـــــــوی پاکــــــدامن رویایی پــــــــــدر وقتی خدا تو را به زمین داد گل شکفت در گوش صخره موج خروشان ترانه گفت در گنبــــــد کبود چو تو هیچ کس نبــــود باد از لبان عاشق تو بوسه می ربــــــود مهـــــــتاب از زلال تنت نور می خـــــرید از ساغــــــــر لبان تو افسانه می چکید دریا به احترام حضورت به مد نشست خورشید سر زد و شب تاریک را شکست ابـــر از خیـــــال ماتم تو گریه اش گرفت حتی خدا ز صنع تو همواره در شگفت بر سبزی دو چشم تو جنگل حسود شد از شـــرم سرخی لب تو شعله دود شد بانوی مهـــــربان من ! ای پاک بی مثال همچون تــــــــــو آفرینش دیگر بود محال ای همزبان لحظــــه ی تبدار بی کسی امشب دلم گرفته به دادم نمی رسی؟ نا روزگار تلخ عجیبی ست ...ای پــــری لبخند می دهی و به جان غصه می خری اینجا که از زمین و زمان تیــــــغ می چکد وقتی که از گلوی غزل جیـــــــــــغ میچکد وقتی که اضطراب مرا پیـــــــــــــــــر میکند وقتی تــــــو را زمانه زمین گیـــــــر میکند دستی که دست های مرا پل کند تویی نوری که غنچه های مرا گل کند تویی اینجا که ترس می چکد از شعر کوچکم وقتی که لال مانده زبان عروســــــــکم وقتی که بغض، عادت دیرینه ی من است وقتی نهال حادثه در سینه ی من است تنها پناه ایمن ما شانـــــــــــــه های تو من زنده ام به حرمت پاک دعـــــای تو دختر فدای پینه ی دستان خسته ات دختر فدای قلب به ماتم نشسته ات الله لا اله الا رب مادرم در دل مباد عشقی الا حب مادرم... همیلا محمدی-۲۳خردادماه۸۸ خورشید را بگو که بتابد! ****** شاید باید گریست وقتی فریاد، تازیانه میزاید وقتی سهندِ سرزمین من زیر بار دروغ کمر خم میکند. کوروش ! برخیز ! که فرزندانت خفته اند!!! همیلا محمدی-۲۶ خرداد ۸۸
امشـــب دوباره دست هایم بی قرارنـــــد کاری به کار ایـــــن تن بی جان ندارنـــــــد هی می روند و می رسند و می نویسند از چشمهایی که همیشه خیس خیسند از بغض ســـــــردی که گلو را سر کشیده! از پیــــــــله ای که گرد اندوهت تنیـــــــــده شعـــــــری شبیه غربت زرد قنــــــــــــاری شعـــــــــــــری پر از دلواژه های بی قراری بانو ببین ! این شعر هم مال شما شــــد این بار هم این مثنوی فال شما شــــــــد این روزها زیبا چرا اینقدر سردیــــــــــــــد؟ آخر چــــــرا دیشب دوباره گریه کردیــــــد؟ دستت چرا دست مرا ناگه رها کـــــــــرد؟ بانو بیا جان غزلگیسوت برگــــــــــــــــــرد! برگرد تا شـــب پر شـــــــود از ماه و پولک تو نستــــــــرن باش و غزلگیسو عروسک انگشت ها روی زمین، حالا بگو : پَـــــــر من پَـــر، تو پَــــر ، این آرزو ، آن آرزو پــــَر! لولوی پشت شیشه ها پَر ، خستگی پَر حتی اگر لازم شــــــود دلبستگی پَــــــــر یک دو سه... حالا بادبادکها همه پَر شب گریه ها و بغض و پولک ها همه پَر تنها خیـــــــال کودکی ها پَـــــــــــر ندارد بانوی من جز خنــــــده چیزی برنـــــدارد حالا بگو "سیـــــــــب " و بخند و آرزو کن در سینه هرچه داشــــتی یکباره رو کن بگذار تا خالی شوی در دفتــــــــــــر من بگذار در اشکت بسوزد پیـــــــــــــکر من آن تَب که هذیانش شما باشی قشنگ است دردی که درمانش شما باشی قشنگ است بانو بیــــــــــــــا دردت به جان بی قرارم من جزنگاهت چیزی از دنیـــــــــــا ندارم! ناز نگاهت را خریدم! آشتـــــــــی باش! آن "نسترن " که دوستم هم داشتی باش ۱۳بهمن ماه ۸۷-همیلا محمدی
از نسروده ها پُرم
از اندیشه های ناشناخته و
اشعاری که بدانها نیندیشیده ام
عقده ی اشک من
درد پُری
درد سرشاری است
و باقی ناگفته ها سکوت نیست
ناله ئی ست
اکنون زمان گریستن است
اگر تنها بتوان گریست !
یا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت
یا دست کم به درها
که در آنها احتمال گشودنی هست به روی نا بکاران
با این همه
به زندان من بیا که تنها دریچه اش
به حیاط دیوار خانه می گشاید


| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









